أنت غير مسجل في منتديات البوحسن . للتسجيل الرجاء إضغط هنـا

آخر 10 مشاركات
الأذكار           سبحانك اللهم وبحمد ك وتبارك اسمك وتعالي جدك، ولا إله غيرك           
العودة   منتديات البوحسن > الصوتيات والكتب > الانشاد والشعر الاسلامي

الانشاد والشعر الاسلامي كل ما يختص بالشعر والأدب الصوفي من قصائد في المديح النبوي

إضافة رد
قديم 12-07-2011
  #1
omar faruk
محب فعال
 
تاريخ التسجيل: Dec 2011
المشاركات: 50
معدل تقييم المستوى: 8
omar faruk is on a distinguished road
افتراضي شرح اول ١٨ بيت المثنوي المعنوي لمولانا جلال الدين الرومي قدس سره




شرحی بر 18 بیت نخستین مثنوی معنوی
تألیف;حضرت مولانا شیخ عبدالرّحمن الخالصی القّادری الكركوكي قدس الله سرّه العزیز

کتاب المعارف فی شرح مثنوی شریف
تالیف ; مولانا شیخ عبدالرحمن الخالصی القادری قدس الله سره العزیز

الحمد لله الذي تحيرت عقول الفحول في ادراك جلاله و قدسه و الصلوات و السلام
علي سيدنا محمد المبعوث الي كافة جنه وانسه و آله الطاهرين ( حاذوا محاسن الاخلاق ببركة صحبة و السنة)
بهترین صدایی که سر زبان بلبل عارفان از سر شوق و اشتیاق در گلشن بیان آغاز کند و
خجسته ترین نوایی که از نشانهء آن روح مجرّدان در روضهء وحدت به پرواز آید (ثنا و پادشاهی و
حمد شهنشاهی که سر به سر ذرّات عالم از پرتو صفات جلال و جمال او درخشان ) و لمعات انوار
وجودش در هر ذرّه تابان است که الله نور السموات و الار ض و بوارق آیات وحدانیّتش در صفحهء
هویات ممکنات درخشان شعر: وفی کل شيئیٌ له آیةٌ تدلّ علی انه واحدٌ
دانایی که خود را خ ود به خود نمود تا صفات کمال و اسمای حسنای خود را کماهی در مظاهر
نامتناهی و یگانگی مطلق را معاینه دید که شهد الله انّه لا اله الّاهو توانایی که هیچ چیز از رحمت
رحمانی ب ا وجود حجب صور تعیّنات محروم و محجوب نگذاشت که وسعت رحمتی کل شی ی و
صلوات و السلام نامحدود بر مظهر نور ذرات و آیینه جمیع اسماء و صفات اعنی خاتم الانبیاء
محمد مصطفی صلی الله علیه و اله وسل م و بر آل و اتباع و اشیاع او باد که هر یک از پرتو آفتاب
نبوّتش ماه ولایتشان بنابر مقابله ای که داش تند اقتباس انوار نموده و به درجهء کمال رسیده و عَلَم ولایت را افراشتند
و بعد حقیر فقیر خاکسار عبدالرّحمن الخالصی المفوّض بالله ابن الشیخ احمد بن الشیخ ملا
محمود القادری الطالبانی الکرکوکی که من العهد الی المهد و من المهد الی العهد آتش محبت
طایفه درویشان در دل و سودای مولای ایشان در دماغ دارد با استفاده معانی و استکش اف معارف از
کتب و رسایل ایشان متوجّه می شد و به برکت التفات خاطر درویشان آستان ولایت نشان حضرت
غوث الاعظم محی الدّین عبدالقادر الجیلی (گیلانی) قدّس الله اسراره و رضی الله تعالی
عنه که کلام قدسی مشامش از علو رتبت و تصرّف او در ملک و ملکوتش در هر حال خبر می دهد
« شعر »
اَفَلَت شُمُوسُ الَاوّلَین وَ شمسّنا اَبَداً علی فَلَکِ اَلعُلی لاتَغْرُبُ
معارف روی می نمود کالبرق للامع از سبحات الفاظ می درخشید و چهره می گشود تا در فصل
بهار در سنه 1250 (هجری قمری ) الف و مأتین و خمسین در مجلس بهشت سرشت درویشان
سخن از مثنوی معنوی که قرآنیست به لفظ پهلوی چنان که فرموده اند:
مثنویّ مولویّ معنوی هست قرآنی به لفظ پهلوی
من نمی گویم که آن عالیجناب هست پیغمبر ولی دارد کتاب
می گذشت و هر یک به این حقیر فقیر فرمودند چون
هر کس از گلشن معارف آن گلی چیده و آن ر ا بویی شنیده و ترا بم یامن همّت ایشان از آن گل برگی و
از آن کلاه ترکی رسیده، اگر ابکار معانی آن را از خلوت خانهء خفا و کمون به ساحت ظهور و بروز
جلوه دهی به نوعی که در سلک عهود و عقود و منظومهء آن ابیات شرحی را به نظم آوری مناسب
وقت می نماید هر چند پایه مکنت و مکانت خود را از تصدّی به این امر منیف و شغل شریف قاصر
می دید امّا اِمْتِثالاً لِامرِ هِ م وَ اِنْقیاداً لِاشارَتِهِم همّت ایشان را قاید درایت خود ساخته به شرح منظومهء
هیجده بیت که در اوّل جلد اوّل است پرداختیم و پیش از شروع مقدّمه را که موقوف علیه مقامات
به سوز و گداز و شور نَی و تشویر مَی است انشاء نموده.
و من الله التوفیق موقوف علیه انه



التعديل الأخير تم بواسطة omar faruk ; 12-07-2011 الساعة 07:38 AM
omar faruk غير متواجد حالياً  
رد مع اقتباس
قديم 12-07-2011
  #2
omar faruk
محب فعال
 
تاريخ التسجيل: Dec 2011
المشاركات: 50
معدل تقييم المستوى: 8
omar faruk is on a distinguished road
افتراضي رد: شرح اول ١٨ بيت المثنوي المعنوي لمولانا جلال الدين الرومي قدس سره

بسم الله الرحمن الرحيم

یار با خود در ازل بی ما و من
عشق را می باختی با خویشتن
عاشق و معشوق خود بود او دگر
جز به خود بر خود نمی شد جلوه گر
عشق با حسن و جمالی خویش داشت
دم به دم بر خود نظر را می گماشت
غیر خود بر خود کسی طالب نبود
بر جمالش دیگری راغب نبود
آمد از غیرت نوائی ساز کرد
پرده ای را با دمش دمساز کرد
چون صدای پرده اش اظهار شد
عالم از خواب عدم بیدار شد
هر دو عالم جلوه ای زان یک صداست
این همه شور و شر از آن جلوه خاست
جمله ذرّات عالم سر به سر
هر یکی بگرفت زان رنگی دگر
رنگ با بی رنگ چون دمساز شد
این و آن از یکدگر ممتاز شد
جلوۀ بی رنگ رنگی دادشان
هر یکی بر وفق استعدادشان
رنگ با بی رنگ پر نیرنگ شد
در جهان گه صلح و گاهی جنگ شد
ظلمت رنگ عدمشان چون بخاست
می ندانند رنگ هست نیست نماست
گرچه بی رنگی ز باطن جاذبست
لیک رنگ بر رنگ ظاهر طالبست
هر یکی حیران شده در کار خویش
گام ننهاده ز استعداد بیش
آفتاب و اختر و ماه و فلک
هر چه هست از جنّ و انسان و ملک
هر یکی سرگشته در دور و قرار
جبر را بر خویش کرده اختیار
ما همه محبوس این رنگ و دژم
هر جهت را کرد بر ما صد عدم
چشم و عقل و هوش ما زین خاکدان
گشته اند مفتون رنگ این و آن
ما چو کوران روشنی را منکریم
جز به ظلمات عدم می ننگریم
همچو سنگ آسیا در گردشیم
بی خبر از تاب آب جان و شیم
همچو گرد از باد گرد خویشتن
می تنیم و غافلیم از بادزن
ما همه محبوس قید چند و چون
راه بر بی چون کجا جوییم چون
ما به تقییدات امکان اندریم
ره به سوی شاه مطلق کی بریم
نیست ما را قوّتی تا بر دریم
دام خود را و سوی بالا پریم
هر یکی سرگشته در احوال خویش
آن یکی پس می رود دیگر به پیش
omar faruk غير متواجد حالياً  
رد مع اقتباس
قديم 12-07-2011
  #3
omar faruk
محب فعال
 
تاريخ التسجيل: Dec 2011
المشاركات: 50
معدل تقييم المستوى: 8
omar faruk is on a distinguished road
افتراضي رد: شرح اول ١٨ بيت المثنوي المعنوي لمولانا جلال الدين الرومي قدس سره

ظلمت امکان حجاب هست شد
هست راه عقل را پا بست شد
ما همه محبوس در کام خودیم
پای بند حلقهء دام خودیم
حزم ما و عقل ما و هوش ما
چشم ما و ذوق ما و گوش ما
بند محبوسات این سرگشته اند
ز اصل حسّ آن سری برگشته اند
جز کسی را کو عنایات ازل
بگسلاند مرد را زین قید و غل
از عیوب و از شیون پاکش کند
پردةء امکان ز سر چاکش کند
از سیاهیّ عدم دورش کند
وز تجلّی قدم نورش کند
قطره نمّش به یم واصل کند
یا که یم در قطره اش حاصل کند
ذرّه اش قابل کند با آفتاب
آفتاب او را فشاند نور و تاب
جزو او را از عنایت کل کند
خار راهش را سراسر گل کند
جزو چون با کلّ خود پیوسته شد
از صفات و رسم جزوی رسته شد
حکم کل دارد هر آن جزوی رشید
کو بحکم ایزدی با کلّ رسید
همچو جان انبیا و اولیاء
فیض اقدس دادشان کار و کیا
لا جرم با اصل خود واصل شدند
هر یکی از کل خود کامل شدند
لیک تا محبوس قید این تن اند
نعرهء وافرقتا بر می زنند
چون خط امکان میانه حاجز است
جان ز پیوستن به کلّی عاجز است
خط امکان گرچه با نور قدم
محو گردد لیک ماند در رقم
رنگ امکان چون که ماند در حساب
می شود بر روی بی رنگی حجاب
کلّ همیشه جزو خود را جاذبست
جزو هم بر کلّ دمادم طالبست
یعنی هر جزوی که از کلّش جداست
سوی اصل خویش در واحسرتا است
خاصه جزوی را که کل بربایدش
جلوه ای از وصل خود بنمایدش
آتش عشقش به جان در افکند
خان و مان هستیش ویران کند
گریه و زاری به سر بگماردش
دم به دم در درد و غم بگذاردش
این همه شادی و وصل و هجر و غم
از شئون عشق خیزد دم به دم
گشته در هر جا به رنگی جلوه گر
داده عاشق را غم و معشوق فرّ
هر کجا شوری که پیدا آمده
نشهء عشق است کانجا سر زده
شور در مَی ناله در نَی عشق کرد
مردگان را سر به سر حی عشق کرد
می ندانم عشق را شرح و بیان
من که حیرانم چه گویم شرح آن
شرح این درد و غم و هجر و فراق
وین نوا و سوز عشق و اشتیاق
وین صدا و نالهء تأثیر نَی
وین خروش و جوشش تشویر مَی
گر همی خوانی که برخوانی به درس
رو ز مولانا جلال الدّین بپرس
رمزی از عشق و فراق حال خویش
وز وصال و هجرت امثال خویش
از زبان نی روایت کرده است
بر من و تو این حکایت کرده است
از صدای بانگ نی سرّ نهفت
آشکارا کرد و با عارف بگفت
omar faruk غير متواجد حالياً  
رد مع اقتباس
قديم 12-07-2011
  #4
omar faruk
محب فعال
 
تاريخ التسجيل: Dec 2011
المشاركات: 50
معدل تقييم المستوى: 8
omar faruk is on a distinguished road
افتراضي رد: شرح اول ١٨ بيت المثنوي المعنوي لمولانا جلال الدين الرومي قدس سره

بشنو از نی چون حکایت می کند
وز جدایی ها شکایت می کند
از نیستان تا مرا ببریده اند
وز نفیرم مرد و زن نالیده اند



عشق در نی چون نوا را ساز کرد
از زبان نی سخن آغاز کرد
نغمه ها هر چند از بانگ نی است
نغمه زن نائی عشق است نی ویست
بشنو از نی تا چه گوید هوش دار
پنجهء غفلت ز گوش خود برار
گوش چه بوَد؟ هوش را بی هوش ساز
جز به بی هوشی نیابی سرّ راز
آن زمان از هوش خود بیرون روی
از نفیر و بانگ نی آگه شوی
هر که خالی شد ز هوش خویشتن
او یقین داند رموز این سخن
نی کیست؟ وین جدایی از کیست؟
وین شکایت وین حکایت از چیست؟
وین نیستان وین بریدن از کجاست؟
وز نفیرش مرد و زن نالان چراست؟
نی که باشد آن که در وصف بشر
پاک و خالی گشته از خود ای پسر
هر که خالی شد ز وصف خودچونی
اندر و دم می زند اوصاف حی
شاه بی ینطق درو نائی شود
نغمه هایش سرّ مولایی شود
هر چه گوید از نوا و پرده ها
وز فراق اشتیاق و دردها
از غم هجران و وز ذوق وصال
از جلال عشق و وز نور جمال
جمله نائی بود نی از نیست
زانکه نی چون نی بود نی لاشی است
آنچه اندر نی مقام و پرده است
دست نائیّ و دمش آورده است
شرحه اش در زیر دست نی نواز
گاه مسدود است و گاهی هست باز
از دم و از دست نائیست آنچه گفت
رازها و پرده های بس شگفت
از نیستان نائی آن نی را برّید
شرحه شرحه کردش و در وی دمید
پرده ها و سوزها و سازها
نغمهء آوازها و رازها
سامع از نی ظاهر آن را شنید
آن نیش پیدا و نائی را ندید
گوش کو تا نوشد اسرار خدا
از دهان نی مثال اولیاء
هوش کو تا نوشد این سرّ شگرف
از کیست این صوت و این آواز دف
آنچه مولانای رومی گفته است
دُرّ اسرار حقیقت سفته است
پس هویدا کرد اسرار شگفت
از دم نائی بگفته آنچه گفت
omar faruk غير متواجد حالياً  
رد مع اقتباس
قديم 12-07-2011
  #5
omar faruk
محب فعال
 
تاريخ التسجيل: Dec 2011
المشاركات: 50
معدل تقييم المستوى: 8
omar faruk is on a distinguished road
افتراضي رد: شرح اول ١٨ بيت المثنوي المعنوي لمولانا جلال الدين الرومي قدس سره

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش



شرحه شرحه شرحهء نی از نوا
یعنی هست او از نیستانش جدا
چون نیستان اصل و جای نی بود
مسکن و مأوای وصل وی بود
کی توان از درویش گیرد قرار
بر امید وصل گرید زار زار
گر ز اصل خویش دور افتد کسی
بر فراق حال خود گرید بسی
طالب ایّام وصل خود شود
همچو پرتو سوی اصلش می رود
مقصد ما زین نی و زین نیستان
بهر روپوش است از چشم حنان
آنچه ما گفتیم از نی از صدا
وز فراق و اشتیاق و وز نوا
وز طلب وز جستجوی یار خویش
وز وصال و هجرت دلدار خویش
این همه صورت بود معنی جداست
جملگی اوصاف مردان خداست
نی چه باشد صورت اشباحشان
وان نیستان عالم ارواحشان
اصلشان چون بحر و ایشان قطره اند
همچو شمس است اصل و ایشان ذرّه اند
هر یکی چون جزء از اصل کلند
لیک تا محبوس قید این این گلند
از برای وصل اصل خود فغان
می کنند و تاب نارند یک زمان
قطره بر دریا همیشه طالب است
عشق در دریا وجودش غالب است
ذرّه هم خورشید را جویان بود
مهر اندر دلش رخشان بود
جزء سوی کلّ خود در جستجوست
خاصه جزوی کان ز عکس نور اوست
این مثال و این نظایر ابتر است
یا چنان بی مثلیی کوزان سر است
وین قیاس و رنگ بر بی رنگ چون
ناقص است چون میشود این راست چون
من نگویم لیک عشق اندر جهان
خویش را در هر صور کرده عیان
گاه خورشید و گهی اختر شود
گاه دریا و گهی گوهر شود
گاه معنیّ و گهی صورت شود
این همه سرمايهء حیرت شود
اعتبارات ظهوراتست بین
از تجلّی هم در آن و هم در این
ورنه او در قید و در اطلاق هم
در محلّ انفس و آفاق هم
برتر است و نیست ساکن در مکان
تاب اجلالش کجا دارد جهان
عاشق بیچاره اندر جستجو
می دود اندر پی او کو به کو
گاه در حسن و ملاحت جویدش
گاه نطق است و فصاحت گویدش
گاه دریا گاه قطره خواندش
گاه مهر و گاه ذرّه خواندش
گاه سوی جمع محفل می رود
اشک خون از دیده اش باران شود
او به هر جا می رسد نالان شود
گاه در صحرا و در کُه می دود
همچو مولانا که شد نالان عشق
گفت حالش را به خوشحالان عشق
omar faruk غير متواجد حالياً  
رد مع اقتباس
قديم 12-07-2011
  #6
omar faruk
محب فعال
 
تاريخ التسجيل: Dec 2011
المشاركات: 50
معدل تقييم المستوى: 8
omar faruk is on a distinguished road
افتراضي رد: شرح اول ١٨ بيت المثنوي المعنوي لمولانا جلال الدين الرومي قدس سره

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظنّ خود شد یا رمن
از درون من نجست اسرار من



عشق در عاشق چو جلوه سر زند
خان و مان و هستیش ویران کند
شور می افزاید اندر مستیش
می بسوزاند سراسر هستیش
عاشق از بود خودش خالی شود
زاری و قوتش همه حالی شود
هر چه گوید از بیان حال خویش
وز وصال و دوری و امثال خویش
آن نوای عشق باشد نی ویست
چون صدای بانگ و نای نی نی است
گر بداند ور بگرید زار زار
نیست اندر دست عاشق اختیار
در میان جمع خاص و بزم عام
نالد و گرید بهر جا و مقام
آنکه خوشحال است داند حال چیست
از کجا می آید این آواز کیست
جانب آواز او خوش می دود
طالب بانگ و صدای او شود
آنکه بدحال است و نادان بطر
با هوای نفس گشته همچو خر
هوش با آواز او کی آردش
چون صداهای دگر پنداردش
بر صدا و گفت خود آن بد اساس
می کند آواز مردان را قیاس
بین ای دو خلقشان حق کرده سد
تا نبینند راه ارشاد و رشد
همچنانکه کافران سرمدی
مکر گفتند معجزات احمدی
صورت و معنیّ آیات نبی
حصر می کردند بر قول نبی
از سر افطار و از جهل و عُما
هزل می گفتند قرآن خدا
چون کلام حق ز حق نشنوده اند
زین سبب گمراه سرمد بوده اند
اولیا نایب مناب انبیاست
آنچه می گویند ز اسرار خداست
گفت ایشان جمله اسرار حق است
آنکه از حق نیست گوید احمق است
چشمشان و نطقشان و گوششان
جمله از اسرار حق دارد نشان
روز بی یبصر و بی ینطق شنو
تا نباشد در کرّی گوشت گرو
ناله ای کاید برون از سرّ او
جملگی رمزی است از اسرار هو
رو بپوشان جان من این چشم و گوش
خاک کن در چشم این احساس هوش
چشم دیگر گوش دیگر پیش آر
با حس و با هوش دیگر شو تو یار
تا ز سرّ جان جان آگه شوی
در دلی اسرار نطقش بشنوی
ورنه با این چشم و حسّ بی صفا
کی توان دانست سرّ اولیاء
مولوی رمزی از این اسرار گفت
دُرّ این معنی بنطق خویش سفت
omar faruk غير متواجد حالياً  
رد مع اقتباس
قديم 12-07-2011
  #7
omar faruk
محب فعال
 
تاريخ التسجيل: Dec 2011
المشاركات: 50
معدل تقييم المستوى: 8
omar faruk is on a distinguished road
افتراضي رد: شرح اول ١٨ بيت المثنوي المعنوي لمولانا جلال الدين الرومي قدس سره


سرّ من از نالهء من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست



تن ز جان مستور نبود در جهان
لیک نبود رسم کس را دید جان
عالمی معنی کجا بینی کجا؟
همچو در تن جان بی چون و چرا
گر چه پنهان نیستند از همدگر
لیک جان ناید به صورت در نظر
خلق عالم جمله بر تن می تنند
نسبت افعال بر تن می کنند
این نمی دانند کان تن آفل است
همچو آلت اندران جان فاعل است
خاصه آن جزئی که در قید بدن
پاک باشد دامنش از لوث تن
اتصالی بی کم و کیف و نشان
هست جان را در نهان با جان جان
لطف جان را نیست کنج چند و چون
در بیانش چون توان آورد چون؟
در جواب سائلانش مصطفی
همچنین فرمود از وحی خدا
هست روح از امر ربّ کردگار
اینقدر از سرّ جان کرد آشکار
چون که ایشان را مسلّم شد جواب
با نبی دیگر نکردند این خطاب
این جواب از بهر عامه مهمل است
شرح جان از امر رمزی مجمل است
لیک پیش عارفان و صادقان
زین هویداتر نباشد شرح آن
هر کسی کو عاشق است و صادق است
ذوق این وجدان مر او را لایق است
دیدن امر از سر عشق است و حال
نه خیال و گفتن است و قیل و قال
هر که او را آتش عشقش نسوخت
دیدهء خود را ز خودبینی ندوخت
گرد هستی از نهاد خود نرفت
بر در کهف فنای خود نخفت
از دماغش برنشد گند منی
تا ابد درماند در قید منی
آتش عشق ار نسوزد مرد را
بر نیارد از دمارش گرد را
کی توان با جان جان باقی شود
از شراب بزم جان ساقی شود
عشق بین که آتش به مولانا فروخت
سر به سر خاشاک هستیّش بسوخت
از درگه اسرار بانگ نی گشاد
بانگ نائییّ همه آتش بخواند
خودیّ خویشتن بی خود بماند
شرح این معنی به این ابیات داد
omar faruk غير متواجد حالياً  
رد مع اقتباس
قديم 12-07-2011
  #8
omar faruk
محب فعال
 
تاريخ التسجيل: Dec 2011
المشاركات: 50
معدل تقييم المستوى: 8
omar faruk is on a distinguished road
افتراضي رد: شرح اول ١٨ بيت المثنوي المعنوي لمولانا جلال الدين الرومي قدس سره

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد



جلوهء عشق است کاندر گُل فتاد
شورش عشق است در بلبل فتاد
سایه عشق است در عالم فتاد
مایهء عشق است در آدم فتاد
چرخ از عشق است کو دوّار شد
خاک از عشق است کو وقّار شد
زآتش عشقست کبرفروخت
شورش عشق است کان پروانه سوخت
بحر از عشق است گریان آمده
باغ از عشقست خندان آمده
عشق در هر جا به رنگی سر زند
صورت اضداد را پیدا کند
غیرت عشق است گشته جلوه گر
آمده پیدا برنگی هر صور
باطن و ظاهر همه عشقست و عشق
اوّل و آخر همه عشقست و عشق
هر کجا شوری که دیدی عشق بین
هر کجا سوری که دیدی عشق بین
گر صدایی بشنوی از عشق دان
ور کسی را بگروی از عشق دان
بشنو از نی نغمهء آواز عشق
تا چه گوید شرح سرّ و راز عشق
نی نوای دوری جانان زند
نی صدای شوق عشق جان زند
نی الیف عاشقان بی نواست
نی حریف آشنایان خداست
نی خدا را آشنایی می کند
رهروان را ره نمایی می کند
نی رفیق هر که از یاری جداست
نی شفیق آن که پامال جفاست
نی فزاید پرده هایش دردها
عاشقان را بردرّاند پرده ها
omar faruk غير متواجد حالياً  
رد مع اقتباس
قديم 12-07-2011
  #9
omar faruk
محب فعال
 
تاريخ التسجيل: Dec 2011
المشاركات: 50
معدل تقييم المستوى: 8
omar faruk is on a distinguished road
افتراضي رد: شرح اول ١٨ بيت المثنوي المعنوي لمولانا جلال الدين الرومي قدس سره

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید



همچو نی با سوز و باسازی که دید
همچو نی جانسوز و جانسازی که دید
نی نوای جان هویدا می کند
نی صدای دوست پیدا می کند
نی مقام از نائیی عشق آورد
پرده عشّاق بر هم می درد
از شراب عشق مستی می کند
جوش از جام الستی می کند
تا قیامت گر بگویم شرح نی
کی نهایت می پذیرد وصف وی
شرح کردم بیش ازین ازنی که چیست
از دم نائی زدم دم گو که کیست
محرم اسرار را رمزی بس است
بس بود در خانه حرفی گر کس است
کس همان باشد که او بی گوش شد
از خودیّ خویشتن بی هوش شد
ورنه از بحث و جدال و قیل و قال
کس نمی یابد صفای ذوق حال
منشأ بحث و جدال از عاقلیست
مایهء قیل و مقال از ناقلی است
عاقلی و ناقلی در راه دین
قاطعان ذوق عشق اندر کمین
عشق وقف جذبهء دیوانگی است
اندر این میدان جز او بیگانگی است
آنکه او دیوانگی را کرد کیش
ذوق داند آشنا در خون خویش
یابد اندر مرگ عین زندگی
بیند از عین فنا پایندگی
نی حکایت می کند از جای عشق
از مقام و منزل و مأوای عشق
در ره پر شورش خونخوار عشق
در بیابان غم پر خار عشق
هر طرف گشته روان صد جوی خون
چون توان پیمود این ره بی جنون
نی نشان از سرّ بی چونی دهد
عاقلان را شور مجنونی دهد
omar faruk غير متواجد حالياً  
رد مع اقتباس
قديم 12-07-2011
  #10
omar faruk
محب فعال
 
تاريخ التسجيل: Dec 2011
المشاركات: 50
معدل تقييم المستوى: 8
omar faruk is on a distinguished road
افتراضي رد: شرح اول ١٨ بيت المثنوي المعنوي لمولانا جلال الدين الرومي قدس سره

نی حدیث راه پر خون می کند
قصّه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست



هوشیاری لازم بی هوش است
گوش داری خاصهء بی گوشی است
گوش تا از هوش خود بی هوش ماند
نوش کرد آنچه زبان از هوش راند
کارهای واژگون است ای رفیق
یافت در گم گشتن آمد زین طریق
این شعور اندر خراب و مستی است
رفعت نی خواریست و پستی است
زندگی و سرمدی در مردن است
مات گشتن عین اخذ و بردن است
صنع حق بر نیست دارد گاه گاه
چشم لطفش بر عدم دارد نگاه
هر کجا کو نیست افزون تر بود
جلوه گاه صنع حق زان سر بود
بانی بنیاد را بین از نخست
جای پست و موضع هموار جست
اوّل اطلال را ویران کند
بعد از آن بنیاد بر وی می تند
عشق استادیست کار اندوخته
جمله عالم کار از او آموخته
گر کسی خواهد که هشیارش کند
با غم و ویرانگی یارش کند
سوی خود با خویشتن آرد دوان
می کشاند جانب خویشش روان
ماضی و مستقبلش آرد به حال
حال را هم گم کند در حال حال
روزها و وقت سوز و سوز او
وقت در بی وقت دارد روز او
گاه در بیگاهش حیران بود
روز با بی روزیش یکسان بود
ما که بیخود از غم جانانه ایم
با زمان و با مکان بیگانه ایم
عشق آتش را به جان تا برفروخت
سوزش آن روز ما را جمله سوخت
omar faruk غير متواجد حالياً  
رد مع اقتباس
إضافة رد

مواقع النشر (المفضلة)


يتصفح الموضوع حالياً : 1 (0 عضو و 1 زائر)
 
أدوات الموضوع
انواع عرض الموضوع

ضوابط المشاركة
لا تستطيع إضافة مواضيع جديدة
لا تستطيع الرد على المواضيع
لا تستطيع إرفاق ملفات
لا تستطيع تعديل مشاركاتك

كود [IMG]متاحة
كود HTML معطلة

الانتقال السريع

المواضيع المتشابهه
الموضوع كاتب الموضوع المنتدى مشاركات آخر مشاركة
الكوكب الساطع للحافظ جلال الدين السيوطي شاذلي المكتبة الاسلامية 1 11-21-2012 10:14 PM
تصوير سينمائي للقدس عام ١٨٩٦ م عبدالقادر حمود ركن بلاد الشام 2 11-18-2012 11:56 PM
اول ١٨ بيت المثنوي المعنوي لمولانا جلال الدين الرومي قدس سره omar faruk الانشاد والشعر الاسلامي 3 12-08-2011 09:46 AM
الإمام جلال الدين السيوطي عبدالقادر حمود السِــيرْ وتـراجم أعــلام الإســـلام 2 05-15-2009 05:39 PM
وقفات مع النفس لجلال الدين الرومي ابوعبدالله رسائل ووصايا في التزكية 7 01-29-2009 03:21 AM


الساعة الآن 12:08 AM




جميع المواضيع و الردود المطروحة لا تعبر عن رأي المنتدى بل تعبر عن رأي كاتبها

Powered by vBulletin™ Version 3.8.7
Copyright © 2019 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved. منتديات